بدون عنوان
حالا یک روز نه ، دو ماه نه که یکسال میگذرد !
تو بگو چگونه وصف کنم دوست داشتنم را ، از چشمانت که شروع کنم همان جا میمانم از شیطنت ، نمیدانم ، لبانت را نمیتوانم واژه ای در وصفش بگویم ، خودت بیا و بگو چگونه دوست داشتنم را شرح بدهم ؟ فلبم را میخواهی ؟ جانم را چه ؟ دریغی نمیکنم ! حالا هر واژه ای هم که بگویم درست از اب در نمیاد ، هر چقد هم کلمات با هم بازی کنن توصیف نمیشوی کودک دوست داشتنی ما :)
حالا چند سال دیگر که بزرگ شدی ، من پیر میشوم ، پاییز که بشود شاید در یک بعد از ظهر مرا یاد کنی و بیای بپرسی خاله یادت میاید روز تولدم را؟
من هم برایت بگویم ان موقع ها من دانشجو بودم و سر کلاس بودم که فهمیدم تو داری می ایی ، زود رسیدم تهران ، در ان بین یادم می اید بگویم رودهن درس میخواندم ! کلاس را نصفه و نیمه رها کردم به خیالم برای دیدنت ، رسیدم خانه ، زهی خیال باطل فهمیدم شب به ملاقاتت می اییم ، ان دسته گل ها را چقد دوس داشتم ، همه اش را خودم انتخاب کردم برای نوه عزیز و تپل و نازمان !
این ها را مینویسم نکند یادم برود ، حالا تو هم اگر خواندی که خوشحالم میکنی .
مینویسم تا باورت شود میشود کسی را از عمق جان دوست داشت ، باور میکنی ؟
اگر از من بپرسند شیرین ترین روزهایم را توصیف کنم بی شک 3 روز بیش تر در زندگی ام نخواهد بود !
میدانی ان روز برای ما چه روزی بود ؟ برای من ، برای مادرم ، برای مادرت . . .برای پدرم ، برای پدرت!
حرفهای زیادی داشتم ، یعنی حقیقتا چند شب پیش هوا سرد بود و من پیاده و تنها از دانشگاه رو به خانه بودم ، همه اش به فکر تولدت بودم ، در ذهنم دنیایی حرف زدم ، نمیدانم در اوج جوانی چگونه الزایمر گرفتم و همه را فراموش کردم و این خزعبلات را گفتم .
در نهایت خواستم بدانی دوست داشتنی ترین، تولدت را دوس دارم ، روز میعاد گل سرخ با زندگی است ، روز شکفتن خوبی هاست ، روز زیبایی هاست !
تولدت هزارات بار گل باران ، هزارات بار تبریک :*
دوستدارت ، خاله سومی :)



بدون عنوان
